تبليغاتX
ناگفته های زندگی من

ناگفته های زندگی من

این وبلاگ جایی برای گفتن حرف های دل منه.حرف هایی که این روزا گوش شنوایی براش پید

سلام به همه ی دوستای گلم

میدونم خیلی وقته به هیچ کس سر نزدم

شرمنده ام

از همین جا از همتون معذرت می خوام

واقعا وقت نمی کنم

شنبه تا سه شنبه تو شهر خودمون نیستم و مجبورم تمام کارای یه خونه رو انجام بدم

درست شدم مثل یه مامان برا دوستام

البته اونا هم کارایی مثل ظرف شستن رو که من ازش نفرت دارم رو انجام میدن

اما غذا درست کردن با منه

بچه های مدرسه هم طبق معمول درس نمی خونن و منم همش اعصابم به هم می ریزه

دلم می خواد نتیجه ی زحمت هام رو ببینم

ولی خب اکثرا بچه ها درس نمی خونن و کاریش هم نمیشه کرد

سه شنبه ها از مدرسه مستقیم میرم خونه و ۱.۵ معمولا خونه هستم

ماجرای کل هفته رو برا مامان و بابا تعریف می کنم و بعد ناهار هم اگه بشه ۱ساعتی می خوابم(که معمولا نمیشه چون ۲تا خواهرام هم میان ناهار خونه ما و شام هم می مونن تا حسابی همدیگرو ببینیم منم همش با خواهر زادم مشغول میشم)

شبا هم سعی می کنم کارای دانشگاهم رو انجام بدم

که معمولا به خاطر خستگی بی خیال میشم مگر اینکه ارائه تحقیق باشه که نشه یه شبه تو خوابگاه بخونمش

تمام امتحانای میان ترمم رو شب امتحان تو خوابگاه می خونم

سر ۱ ساعت رو خوانی می کنمشون

امروز هم میان ترم شیمی دادم یک راست اومدم سایت

۴شنبه ظهر تا جمعه ظهر دانشگاهم و از این جا مستقیم می رم شهر محل خدمتم.

دلم خیلی گرفته

زندگی خیلی بی رحمه

اصلا از این همه کار و رفت و آمد خسته نمی شم

با اینکه شنبه تا سه شنبه درس میدم و ۴شنبه تا جمعه درس می خونم و فقط یه نصف روز خونه خودمون و کنار خانوادم هستم اما می دونم تا الان سختی نکشم آینده به آسودگی نمی رسم

دلگیری من از چیز دیگست

از بی معرفتی این آدم های خاکیه

چرا ما اینقدر نسبت به اطرافیانمون بی تفاوتیم؟

من خودم اگه بدونم یه نفر یه مشکلی داره شبا از غصه برای اون آدم خوابم نمی بره حتی اگه آشنا هم نباشه

اما نمی دونم چرا همه ی بی معرفتای دنیا قسمت من می شن

حتما الان می گین چرا اصل موضوع رو نمی گم و حاشیه میرم

باشه اصل موضوع رو هم میگم

اگه یادتون باشه تو پست قبلی گفتم به آقایی اومده و خواستگاری کرده

ما حرفامون رو با هم زدیم و تقریبا هم از هم خوشمون اومده بود

اما یه چند روزیه اون آقا انگار رفتارش عوض شده!

منم نمی دونم چیکار کنم

وقتی دلیلش رو پرسیدم گفت از یه موضوعی نگرانه

منم امروز یکی از کلاسام رو نرفتم و رفتم در مورد نگرانی اون آقا پرس و جو کردم و بهش گفتم و ازش خواستم تصمیمش رو بگیره چون من دلم نمی خواد بی خود به کسی وابسته بشم و دل ببندم

اما بهم جواب نداد

منم خیلی اعصابم بهم ریخته

نمی دونم چیکار کنم

خانوادم هم از موضوع خبر دارن.اون آقا خونمون هم اومده و بابا هم بهش اجازه داده برای آشنایی بیشتر ما با هم ارتباط داشته باشیم

حالا هر هفته که من می رم خونه همه ازم می پرسن چه خبره و . . . .

منم تا هفته قبل مشکلی نداشتم

اما از دوشنبه رفتار اون آقا عوض شده

وقتی بابا این هفته ازم حالشو می پرسید دلم می خواست گریه کنم

خلاصه حال خوشی ندارم

ا ز خدا دل گیرم(کفر نمی گم)

اما من به زندگی که داشتم عادت کرده بودم و تازه تونسته بودم با شرایط کنار بیام و گذشته رو فراموش کنم

ولی بازم همه چی شروع شد

از ازدواج و خواستگار وحشت پیدا کردم!

قدرت تصمیم گیریم رو از دست دادم

دیگه نمی دونم چی درسته چی غلط

فقط دلم می خواد زود تکلیفم مشخص بشه

حتی اگه قراره ما قسمت هم نشیم هم دوست دارم زودتر مشخص بشه

امروز سالروز ازدواج امام علی (ع) و حضرت فاطمه (س)

این روز قشنگ رو به همه تبریک می گم

به خصوص اون عزیزایی که این روز قشنگ رو برا ازدواج انتخاب کردن

ببخشید زیادی حرف زدم

از همتون التماس دعا دارم

همتون رو دوست دارم

براتون آرزوی موفقیت می کنم

+نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان1388ساعت4:41 بعد از ظهرتوسط تینا | |

سلام

خوبین خوشین سلامتین؟

من که خوبم

نمی دونین دوری از نت چقدر سخته

طول هفته به نت دسترسی ندارم

روز شماری می کنم آخر هفته بشه و تو دانشگاه بیام سایت

و اما از روزهای گذشته تعریف کنم براتون

جاتون خالی تو مدرسه کلی خوش میگذره

بعضی بچه ها خیلی شیرینن

دلم براشون تنگ می شه

احمد هم که هر روز بیشتر خودشو تو دلم جا می کنه

تو کلاس احمد اینا همش می خندیم

هر چی سعی میکنم به کاراشون نخندم نمی شه خیلی بامزه هستن

واقعا دوسشون دارم

اما وقتی درس نمی خونن عصبانی می شم

و اما یه ماجرای جالب

زنگ تفریح خورده بود و من هنوز تو کلاس بودم و داشتم ماه گرفتگی و خورشید گرفتگی رو درس می دادم که یک دفعه در کلاس باز شد و یه آقایی اومد تو

منم از تعجب خشکم زده بود تا این که معلوم شد از اداره اومدن بازرسی

خلاصه دفتر نمره رو نگاه کردن و از بچه ها درس پرسیدن منم داشتم سکته می کردم گفتم الان نمی تونن جواب بدن آبروم میره

اما خدارو شکر جواب دادن

من هم در پوست خود نمی گنجیدم

سوال های امتحانیم رو نگاه کردن و کلی تعریف کردن که سوال ها استاندار هست و از این حرفا

منم خوشحال از کلاس درومدم بیرون و رفتم دفتر دیدم بله معاون اداره هم تشریف دارن

نمرات بچه ها رو نگاه کردن و با عصبانیت گفتن اینا چه نمره هاییه

منم گفتم نمره برگه امتحانشونه من که نمی تونم از خودم نمره بدم

گفت شما باید اول سال آسون بگیری تا اینا تشویق شن و از این حرفا

منم داشتم از عصبانیت می مردم

گفتم همه سوالام تو کلاس کار شده بود اینا درس نمی خونن

اما این آقای نه چندان محترم انگار اصلا نمی شنید

منم پاشدم از دفتر رفتم بیرون و رفتم سر کلاسم

زنگ تفریح بعدی مدیر باهام حرف زد که ناراحت نشین و . . .

ولی گفت قراره برا شما سال اولیا جلسه خصوصی بزارن که نمره پایین به بچه ها ندین

منم گفتم مکنتظرم من رو دعوت کنن می دونم چی بگم بهشون!

و اما

این روز ها بازم فکرم مشغوله

یه آقایی پیشنهاد ازدواج داده

و بازم ۸سال از من بزرگتره

نمی دونم چرا هر کی میاد طرف من یا هم سنه یا ۸ سال بزرگتره

قراره فردا رو در رو با هم حرف بزنبم

البته بابا جونم این پیشنهاد رو داده

الان دیگه وقت ندارم توضیح بدم چون کلاسم داره شروع میشه

تازه امتحان هم دارم خودشم امتحان ریاضی

دیشب یکم روخوانی کردم

خدا به دادم برسه ۲ نمره از نمره امتحان اصلیه

برام دعا کنید این بار اشتباه نکنم

همه شما رو دوست دارم

منتظر نظرات قشنگتون هستم

+نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388ساعت9:49 قبل از ظهرتوسط تینا | |

سلام به تمام دوستای گلم

خوبین خوشین سلامتین؟

منم خوبم

اما کلی کار ریخته سرم

حالا می فهمم وقتی مامان از مدرسه میومد خونه و می گفت خسته ام واقعا چقدر خسته بوده

من و دو از دوستام که با هم خونه اجاره کردیم وقتی از مدرسه می رسیم بعد از ناهار و نماز از ساعت ۲ تا ۴ می خوابیم

۴ هم به زور بیدار می شیم

بعد هم من شام درست می کنم و خورشت ناهار فردا رو میپزم و بعدم میوفتم رو کتابایی که قراره فردا درس بدمشون تا یه وقت فرداش کم نیارم پیش بچه ها

در کل از روزگارم راضی هستم و خدا رو هم به خاطر همه لطف هایی که به من داشته شکر می کنم

درسته یکم سختی می کشم اما این سختی ها من رو برا آینده آماده می کنه

اما یکم از دانش آموزام بگم

نمی دونید بعضی هاشون چقدر شیرینن

من عاشق احمد هستم

یه پسر ریزه میزه و بور و سفید

خیلی شیرینه

خودم احساس می کنم بین اون و بچه های دیگه دارم فرق می زارم

اما دست خودم نیست اصلا دلم نمیاد احمد رو ناراحت کنم

اما دارم تمرین می کنم تا دیگه این جوری نباشم

شما هم برام دعا کنین

بعضی از اون ها هم فقط عصبانیم می کنن

اکثرشون درس نمی خونن و این من رو اذیت میکنه

هر چی هم براشون حرف می زنم فایده نداره

اکثر پسرا شیطونن و من بشتر وقت کلاسم رو مشغول ساکت کردن اون ها هستم

بیشتر وقت ها توی کلاس های علوم وقت کم میارم

اما تو کلاس حرفه واجتماعی وقت کم نمیارم

برا کلاس های علومم خیلی زحمت می کشم اما بچه ها زیاد درس نمی خونن

اگه راهی به ذهنتون می رسه راهنماییم کنین

دوست ندارم زحمت هام بیخودی باشه

دانشگاه هم خوش میگذره هر چند زود میگذره و من اصلا از کنار دوستام بودن  خسته نمی شم و دلم می خواد بیشتر پیششون باشم

و اما بگم از شلوغی سرم تو این هفته

اول از همه که قرار بود من امروز ظهر(شنبه)برم محل خدمتم که به خاطر یه کاری نرفتم و گفتم فردا صبح می رم

بابام هم عصبانی شد و گفت صبح زود ساعت ۶ چه جوری می خوای بری آخه؟

مگه هفته قبل که یکشنبه رفتی قول ندادی این هفته شنبه بری؟

منم خندیدم و گفتم بابا اذیت نکن دیگه

الان هم گفتم که بابایی زنگ بزن به مدیرمون بگو که من رو فردا باید جای دیگه سوار کنه من از خونه دارم میام گفت زنگ نمی زنم!(ما با مدیرمون حرف زدیم قرار شده سرویس ما بشه ما هم آخر ماه کرایه رو باهاش حساب کنیمُ ایشون ما رو از دم در خونه ای که اجاره کردیم سوار میکنه و تا روستا می بره)

خدا کنه فردا جا نمونم وگرنه کارم درومده چون اون روستا ماشین نداره اگه جا بمونم باید در به در دنبال ماشین دربستی بگردم

این هفته تو دو تا مدرسه هم قراره امتحان بگیرم و هر کی زیر ۱۰ شد بفرستم دفتر پیش مدیر

بنابراین کلی ورقه دارم

۴شنبه هم باید از مدرسه یک راست برم زنجان دانشگاه

امیدوارم به کلاسم برسم

تو دانشگاه کلی تحقیق گفتن بهمون

خدا به دادم برسه

خب دیگه زیادی حرف زدم

من برم زود بخوابم که صبح زود باید بیدار بشم

دوستون دارم

منتظر نظرای قشنگتون هستم

+نوشته شده در شنبه 25 مهر1388ساعت10:29 بعد از ظهرتوسط تینا | |